ماجرای خودکشی...
یک کمیسر روسی که از زندگی کردن در مسکو دلزده شده بود، تصمیم به خودکشی گرفت.
شبی درحالی که یک قرص نان زیر بغلش بود، به حومه ی شهر رفت.
هنگامی که به تقاطع خطوط آهن رسید، روی ریل ها دراز کشید. دهقانی که از آنجا می گذشت ازدیدن این صحنه متعجب شد. پرسید:
چرا روی ریل ها خوابیده ای؟
کمیسر جواب داد: می خواهم خود کشی کنم.
دهقان پرسید:
آن نان برای چیست؟
کمیسر پاسخ داد:
برای اینکه تا قطار برسد از گرسنگی نمیرم....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 2:37 توسط **soha**
|
سلام...خوبین...خوشین