یک کمیسر روسی که از زندگی کردن در مسکو دلزده شده بود، تصمیم به خودکشی گرفت.

شبی درحالی که یک قرص نان زیر بغلش بود، به حومه ی شهر رفت.

هنگامی که به تقاطع خطوط آهن رسید، روی ریل ها دراز کشید. دهقانی که از آنجا می گذشت ازدیدن این صحنه متعجب شد. پرسید:

چرا روی ریل ها خوابیده ای؟

کمیسر جواب داد: می خواهم خود کشی کنم.

دهقان  پرسید:

آن نان برای چیست؟

کمیسر پاسخ داد:

برای اینکه تا قطار برسد از گرسنگی نمیرم....