روزی یک مرد ثروتمند
روزی یک مرد ثروتمند ،
پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،
چقدر فقیر هستند
آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید
نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر کنم
پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت
فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا
ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است
در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،
پسر اضافه کرد
متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 15:18 توسط sajjad=MOOOOODIR
|
سلام...خوبین...خوشین