ماکارانی........
پيرمرد نشست كنار سفره و گفت: آخه زن يه حرف رو چند بار بايد بهت زد كه
حاليت بشه مگه هزار بار بهت نگفتم من ماكاروني دوست ندارم؟ بايد مثل دفعه
قبلي بشقاب رو پرت كنم گوشه ي اتاق تا شير فهم بشي؟ دفعه هاي قبلي شله نمي
شد اين دفعه كه ديگه حسابي گند زدي. چرا چيزي نمي گي. همين جوري نشستي منو
نگاه مي كني كه چي؟ مثلا مي خواي مظلوم نمائي كني نه؟ اه نمكم نداره. آب هم
كه سر سفره نيست . پس تو چه غلطي مي كني توي اين خونه.
پيرمرد جمله ي آخر را گفت چند لحظه اي سكوت كرد اشك توي چشمهايش جمع شد و به قاب عكسي كه پاي سفره به ديوار تكيه داده بود نگاه كرد. روبان سياهي گوشه عكس پير زن نشسته بود....
پيرمرد جمله ي آخر را گفت چند لحظه اي سكوت كرد اشك توي چشمهايش جمع شد و به قاب عكسي كه پاي سفره به ديوار تكيه داده بود نگاه كرد. روبان سياهي گوشه عكس پير زن نشسته بود....
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:13 توسط **soha**
|
سلام...خوبین...خوشین