

















|
دوستای دووووووووووووووووور
هر چرتی پرتی که تو دلته بریز بیروووووون
| ||
|
بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید؟ اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم گرچه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یادگاری زندگي شهد گلي است که زنبور زمانه مي مکدش انچه مي ماند عسل خاطره ها ست...
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:14 ] [ fariborz ]
سلام وبگردی خوش میگذره خوش شانس بودی که اومدی اینجاهااااااااااااااااا خب بریم سراغ اصل مطلب عرض کنم که...خب چی بگم. این وبلاگ رو نزدیکیای زمستون درست کردیم...واسه همین زدیم تو کار قالب برفی... اما این وبلاگ چه جوری هست...یعنی اصلا چیه...چه مرضی داشتیم که اومدیم وبلاگ زدیم والا بگم که ما تصمیم گرفتیم بر عکس وبلاگای کل کل یه محیط و یه خونه ای درست کنیم که توی اون دوست باشیم تا اینکه بخوایم واسه هم شاخ و شونه بکشیم مطالب وبلاگ همه نوعش هست...نویسنده ها مختلفن....هر چی که بخوتن میتونن بنویسن...به قول معروف هر چه میخواهد دل تنگت بگووووووووووووووو سعی میکنیم اینجا به هم کمک کنیم؛به هم امید بدیم و در کنار مهربونی با هم بخندیم... ![]() معرفی کنیم خودمونو: این وبلاگ ماست... آها اینکه میگم ما یعنی ما دیگه...ما دونفریم من و پسرخالم. من اسمم سجادو پسر خالم فریبرز هر دومون اهل کاشانیم... پسر خالم مهندسی شیمی میخونه من مهندسی کامپیوتر. سنامون نزدیک به همه ولی پسرخاله ههههه بزرگتره یه خورده این از معرفی عاملین اصلی وبلاگ ![]() این وبلاگ یه وبلاگ دوستانه هست...همه میتونن توش عضو باشن...بیاید و اگه خواستین عضو بشین و در کنار هم دوست باشیم. واسه عضو شدن یه نظر خصوصی از اسم و ایمیل و اگه وب داشتین وبلاگتونو بگین همراه با نام کاربری تون و رمزی که میخواین داشته باشین. ![]() دیگه حرفی نیست اگرم باشه بعدا اضافه میشه. بابای
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 15:53 ] [ sajjad=MOOOOODIR ]
گر درختی از خزان بی برگ شد استاد شفیعی کدکنی.... [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:24 ] [ **soha** ]
شبی ملانصرالدین خواب
دید که کسی ٩ دینار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که ١٠ دینار بدهد که عدد تمام باشد . در این وقت ،
از خواب بیدار شد و
چیزی در دستش ندید . پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت : باشد، همان ٩ دینار
را بده ، قبول دارم...............
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:46 ] [ **soha** ]
رسول اکرم صلی الله علیه و آله در یکی از سفرهای خود به زنی که دارای کودکی بود برخورد نمود که در حال پختن نان بود. به آن زن گفتند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از این جا عبور می کند. آن زن نزد حضرت آمد و گفت: ای رسول خدا به من خبر رسیده که شما گفته اید که خداوند نسبت به بنده اش مهربان تر از مادر نسبت به فرزندش می باشد. حضرت فرمود: آری چنین است که می گویی. زن گفت: مادر هرگز حاضر نمی شود فرزندش را در این تنور بیندازد! رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست و فرمود: خداوند به آتش عذاب نمی کند، مگر کسی را که توحید را نپذیرد. [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:45 ] [ **soha** ]
حرف هایی هست برای نگفتن (دکتر علی شریعتی) [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:41 ] [ **soha** ]
یک بوسه مادر من بود که مرا نقاشی کرد. ... (رافائیل) تمام گل های دنیا تقدیم به مادرم که دستای خسته و چروک افتاده اش گویای برنایی و پر شوری منست..... مرا ببخش اگر به تو بی اعتنا هستم ،مرا ببخش اگر گاهی محبتهایت را نمی بینم،اگر رنجاندمت مرا ببخش..... مادر بدان تمام قصور من خواسته نیست،ناخواسته است...ازآنجاکه در این دنیا جزتو مهربان و دلسوز برایم نمانده است......عصاره وجودم،عشقم و هرآنچه داشته ام مال تو و تقدیم بتوست........ [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:5 ] [ **soha** ]
مادرم تقدیم به تو که بهترینمی
شبهایی که سر بر بالین من تا به صبح اشک ریزان و پرملال میگذراندی و من در تب بیماری می سوختم و تو در تب من هیچگاه از خاطرم نمیرود. شبهایی که با کوچکترین صدایی از من شتابان نزدم می امدی چگونه از خاطرم رنگ خواهد باخت.دستان مهربانت را بعد از سالیان سال هنوز برگونه هایم حس میکنم بی آنکه در آن احساس پاک و روشن ات دستی برده باشد روزگار. با اینکه می دانم تمامی اینها را آن هم به این روشنی باز نمی توانم که بگذرم از روزهایم.چرا نمی توانم بگذارم و بگذرم از این وادی. مادرم زندگی ام بی تو هیچ است و خودم بی تو پوچ. معنی زندگی ام بودنت هست و نبودنت ........... وای بر من. ببخش مرا. تو نیز ببخش بعد از خدایم که در اینجا فقط می توانم رازم را با تو زمزمه کنم. ایکاش می خواندی اش..... [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:3 ] [ **soha** ]
مردى پیش بایزید بسطامى آمد و گفت: چرا هجرت نكنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فایده دهى و خود نیز پختهتر گردى كه گفتهاند: بسـیار سفر باید تا پختـه شـود خامى صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى بایزید گفت: در این شهر كه هستم، دوستى دارم كه ملازمت او را بر خود واجب كردهام. به وى مشغولم و از او به دیگرى نمىپردازم. آن مرد گفت: آب كه در یك جا بماند و جارى نگردد، در جایگاه خود بگندد. بایزید جواب داد: دریا باش تا هرگز نگندى. برگرفته از: گزیده كشف الاسرار، دكتر رضا انزابى نژاد، ص 7 [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:2 ] [ **soha** ]
در زمان های گذشته ، حاکمی تخته سنگی را وسط جاده ای قرار داد ، و برای اینکه واکنش مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند ، بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد ، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با این حال ، هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک غروب ، یکی از روستاییان ، که پشتش بار میوه و سبزی بود ، نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد . ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داشت . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد . حاکم در آن یادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی ممکن است فرصتی برای تغییر زندگی انسان باشد [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:1 ] [ **soha** ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||